بابایی و دختر نازش
عشقم
دختر ناز و قشنگم...
چقدر خوشحالم که توی این مدت زیاد باهات صحبت کردیم
از صبح تا عصر که بابایی نبود من واست کتاب قصه و شعر میخوندم،آواز میخوندم،در مورد همه مسائل باهات حرف میزدم،قربون صدقت میرفتم و ...عصرم که باباییت از سر کار میومد خونه سرشو میاورد نزدیک شکم مامانی و باهات حرف میزد
دست میکشید روی شکمم و به اصطلاح نازت میکرد...این کارا جزئی از زندگی ما شده،هروقت بتونیم باهات ارتباط برقرار میکنیم و خدارو شکر توام کاملا درگیر این ارتباط میش و جواب مارو میدی...چجوری؟الان برات یه نمونه ازین ارتباط شیرینو تعریف میکنم:
دیروز عصر من به پهلوی چپم دراز کشیده بودم و داشتم یه عالمه انرژی مثبت واست میفرستادم.بابایی از فزصت استفاده کرد و سرشو آورد نزدیک شکممو شروع کرد به صحبت عاشقونه با گل دخترش...میگفت عشق بابا،دختر خوشگلم،قربون اون صورت ماهت برم،کژاااااااال باباااااااااااااااااااااااا
...که یهو شما یه حرکت قوی کردی جوریکه شکمم به شدت تکون خورد
بابایی که کلییی خوشحال شده بود ادامه داد : نفس مننن،ملوسکم،عشقم،کژاال بابایییییی...که باز دخترم یه تکون خورد و جواب بابایشو داد
دیگه اشک بود که از چشای بابایی سرازیر میشد...
آره عشقم،یه همچین پدری چشم براه اومدنته
16.6.92


بابایی و دختر نازش
