فرشته صورتی من کژالفرشته صورتی من کژال، تا این لحظه: 13 سال و 14 روز سن داره

فرشته صورتی من

دخملی و بابایی

عشقم این 2تا عروسکی که عکسشونو گذاشتم یه جورایی نماد تو و باباییته داستانش اینه که وقتی منو بابایی عقد بودیم من عروسک سمت چپیه رو توی ویترین یه مغازه دیدم و گفتم توماج این خیلی شبیه بچگیاته  برام بخرش...خلاااصههه که این عروسکه توماج منه  این چند سال گذشت تا اینکه دیشب توی یه مغازه عروسک سمت راستی رو بابات دیده بود و با ذوق به من نشون دادش و گفت اینم دخترم  این شد که پدر و دختر عروسکاتون مثل هم شد البته منم یه عروسک شکل خودم دارم که بعدا همراه با داستانش عکسشو واست میذارم  یه همچین مامان بابای با حالیی داریا دوست دارم 7 تاااااا 21.5.91 ...
21 مرداد 1392

عروسک فرشته صورتی

اینم عروسک فرشته کوچولوم که خیلییی وقت قبل اومدنش خریدیمش.یه روز منو بابا توماج و مامان فریبا رفته بودیم میلاد نور و تا این عروسکو دیدیم گفتیم این فرشته ماست :     فعلا به جای فرشته واقعی تو تختش خوابیده تا بعد کنارش بخوابه   ...
19 مرداد 1392

روزهای سفر

عشق مامانیییی دختر قشنگم قربون اون نا نای کردنااات برم ممممن مامانی دیگه چیزی نمونده هاااا عزیز مامان امروز اومدم از سفرمون واست بنویسم... قبلا برات گفته بودم که بابایی واسه کارش باید میرفت اهواز،واسه همین ما رو برد اصفهان پیش مامانی و بابایی...با اینکه هوا خیلیییییی گرم بود ولی روزای خوبی اونجا داشتیم.شنبه روز اول بود شبش من و مامانی و بابایی رفتیم خونه مادر بهش سر زدیم.روز دوم چون خانوم دکتر گفته بود باید واسه تیروییدم برم دکتر،با بابایی رفتم دکتر و واسم روزی نصف قرص لووتیروکسین تجویز کرد...شبشم دوست دوران نوجوونیم اومد خونمون عصر روز سوم رفتیم مرکز طلا فروشیا تا واسه فرشته خانومم کادوی تولدشو بگیرم اما چیز خوشگل گیر نیاوردیم &nbs...
19 مرداد 1392

انتظار

    دوســت داشتــم حــالا زنـــے باشــم ڪـه / بـــاردارم /    و انتظــار ِآمــدن ڪـودڪــے را مــےڪـشم...(!)       مـــے رفتــم جلوے آینه دست مـــےڪـشیدم به / برآمدگـــے ِشـڪـمم /   و اصـلا خیــالم نبـود که اے واے همـه ے قیافه ام ریختـه است به هم... (!)       مــوقع بالا رفتن از پلهـ هــا سنگین پــا مــے برداشتـمــ و / نفــس و نفس / مــے زدم...   تــوے ِ پارڪـ مــے نشسـتم و به بــازے بچــه هاے کوچک    ولــے بزرگتر از/ ڪـودڪـ ِ نیامـــده ام  /نگــاه مــےڪـردم...(!)       ...
16 مرداد 1392

برگشتیم

عشق مامان دیشب بعد از 10 روز از سفر برگشتیم خونمون  هنوز خستگیم در نرفته اما به زودی میام از اتفاقای اون چند روز می نویسم گلم  خیلی دوست دارم عزییییییزم ...
15 مرداد 1392

چکاپ دکتر

دخترکم امروز بعد از یک ماه رفتیم پیش خانوم دکتر...الهی قربونت برم که دیگه بزرگ شدی و جایی نداری که وقتی خانوم دکتر گوشیشو رو شکم مامان میذاره که صدای قلبتو بشنوه فرار کنی بری  این اولین بار بود که صدای قلبتو انقدر واضح با گوشی داپلر عادی میشنیدیم  منو بابایی اینجوری شده بودیم : بعدم خانوم دکتر واسم یه سونو نوشت که کامل چکت کنیم،خیلی خوشحال شدم آخه دلم واسه دیدن روی ماهت تنگ شده ه ه ه  دیگه اینکه گفتش ازین به بعد هر 2 هفته یه بار باید بیای.اولش که همو دیدیم گفت دختر دیگه چیزی نمونده هاااااااا  کلی ذوق کردم در مورد بیمارستانم ازش پرسیدم گفت اگه نمی خوای بی هوشی کامل بشی و اسپینال یا اپیدورال می خوای بهترین بی...
3 مرداد 1392

همسر نمونه من

عشق مامان امروز تصمیم گرفتم اینجا یه کمی از خوبیای باباتو بنویسم تا هم تو اونو بشناسیش هم اینکه خودم خدایی نکرده این همه خوبی و مهربونیو فداکاریشو یادم نره... شکر خدا تو این 3 سال و 12 روزی که ما باهم زیر یه سقفیم آرامش زیادی دارم یعنی باباییت برام این آرامشو محیا کرده خیلی آرومه خیلی متینه خیلی صبوره...هرکاری از دستش بر بیاد می کنه تا منو خوشحال کنه... هروقت از ته دل می خندم گل از گلش میشکفه و میگه وقتی تو اینجوری میخندی انگار دنیارو به من دادن اگه یه ذره ساکت بشم یا برم تو خودم خودشو می کشه و به هر دری میزنه تا شادم کنه و تا لبخندو رو لبام نبینه ول نمی کنه...همه اینجوری میشناسنش که اگه من چیزی بخوام از زیر سنگم شده گیرش میاره،خدایی...
31 تير 1392